چرا نویسندگی

چرا نویسندگی


من از خرداد ۹۲ داخل شرکت داده‌پرداز پویای شریف کار می‌کردم. بخش قابل‌توجهی از مصاحبه‌های استخدام شرکت با من بود که در صورت تأیید، به مرحله دوم و سپس مرحله آخر و استخدام منتهی می‌شد.

اما بریم به سال ۹۵ و شروع ماجرا …

همه مصاحبه‌ها به‌صورت میانگین حدود ۴۵ دقیقه طول می‌کشید و خوب این یعنی من گپ و گفت خوبی با نفرات مقابل انجام می‌دادم که ببینم، آیا رزومه‌هایشان را به مرحله بعدی بفرستم یا خیر. به‌ازای هر نظر منفی، یک چیزی از جنس نگرانی و اضطراب در من بیشتر می‌شد. خوب باتوجه‌به معیارهایی که برای استخدام داشتیم، به همین راحتی کسی به مرحله دوم نمی‌رسید. پس تصور کنید من سال ۹۵ به‌ازای هر رد شدن، چه حجم از نگرانی و اضطراب در خودم ایجاد کردم.

قبل از بیان ادامه ماجرا، این موضوع را اضافه کنم که وقتی شما از حدود سه سال به بالاتر در جایی مشغول به کار هستید و از همه مهم‌تر با انگیزه و پشتکار همکار کنید، به‌صورت ناخودآگاه تسلط خوبی روی آن کسب‌وکار پیدا خواهید کرد. حالا با این توضیح تصور کنید که در آن سازمان مراحل پیشرفت دانشی و سازمانی برای شما تمام شده محسوب شود و بنا به شرایط شرکت، امکان ادامه خلاقیت‌های قبلی برای ایجاد ارزش افزوده هم برای شما فراهم نباشد، چه باید کرد؟ پاسخ با شما …

خوب حالا شما به آن نگرانی از رد شدن، نزدیک شدن به تاریخ انقضای نیاز شرکت به خودتان را هم اضافه کنید. چه می‌شود؟ اما نگرانی اصلی من و ارتباط این دو موضوع باهم چه بود؟ “اگر روزی بخواهم از این شرکت بروم، آیا دیدگاه کسی که با من مصاحبه خواهد کرد هم عین خودم که در مصاحبه حاضر می‌شوم، خواهد بود یا خیر؟”

خوب من متولد ۶۵ هستم و اکثر افرادی که برای مصاحبه مراجعه می‌کردند دهه ۷۰ بودند. پس دقت کردید؟ به آن نگرانی‌ها، نگرانی “دهه ۶۰ ها الان کجا هستند؟” هم اضافه کنید. یک نگاه ساده به آمار ردشده‌ها نشان می‌داد من اکثر دهه ۶۰ ها را رد می‌کردم. هرچند دلایل رد شدن‌ها قطعاً از دیدگاه مدیرعامل منطقی به نظر می‌رسید، اما از نظر نگرانی درونی خودم، خیر …

تصمیم‌گیری دشوار …

از برآیند اتفاقاتی که رخ داد، من به این نتیجه رسیدم که باید در پی مهارتی که بتوانم فارغ از سازمان‌ها و شرکت‌ها و کسب درآمد کنم، باشم. اما یک قانون و چهارچوب برای من مانع از ورود راحت به هر حوزه‌ای می‌شود.

شما باید کاری را انتخاب کنید که وقتی در حال انجامش هستید، متوجه گذران زمان نشوید. یعنی باید با همه چیز آن لذت ببرید. این‌همه چیز شامل شکست هم می‌شود.

حدود ۹ مهر ۹۶ بود که به آقای احسان کریمی که یک کمدین بی نظیر هست، در اینستاگرام پیام دادم. چند ایده برای نمایشنامه برایشان فرستادم. اصلا امیدی نداشتم که بخواند. اما ایشان همه را با توضیح کامل رد کرد. رد شدن مهم نبود. توضیح دادنش مهم بود. برای من وقت گذاشته بود. در آخر به من توصیه کرد با توجه به علاقه‌ای که به موضوع نوشتن دارم، حتما به کلاس رفته و تمرین کنم. در ادامه گفت: “هر وقت پس از طی این مراحل نمایشنامه ای نوشتی، خواهم خواند و اگر اوکی بود کار میکند.” بله من یکی از استعدادم هایم را فراموش کرده بودم. ایشان با وقتی که گذاشت یادم آورد. چند روز بعد هم یکی از دوستانم با من تماس گرفت و خواست تا خیلی فوری متنی خیلی کوتاه در حد دو جمله برای دوستش که ازدواج کرده، بنویسم. خیلی فوری در این حد که گوشی را نگه داشت تا بگویم. دقت کردید؟ نگردم، بگویم … و من گفتم.

گوشی را که قطع کردم یادم آمد، زمانی که در مدرسه برای موضوع انشا به ما دو موضوع می‌دادند تا یکی را بنویسیم، من هر دو را می‌نوشتم. بدآموزی نداشته باشد، حتی یکی را می‌فروختم … یادم آمد که یک وبلاگ به نام غرام گندمگون داشتم که روزانه تعداد بالایی بازدید داشت و حتی یکی از بازدیدکنندگان برای آن شعر گفته بود و من چقدر هیجان‌زده شده بودم. حدود ۴ یا ۵ وبلاگ دیگر هم در زمان‌های مختلف داشتم. همه را بسته بودم. دلیل اینکار هم علاوه بر یک موضوع شخصی که من را به سمت بی میلی در خیلی چیزها سوق می‌داد، وقت و زمانی هم بود که باید روی مبحث مدیریت پروژه می‌گذاشتم. ازآنجایی‌که درآمد خاصی نداشتم، نمی‌شد تا مثل سایر دوستانم در کلاس‌های تخصصی شرکت کنم و فرایند آموزش را سریع طی کنم. اما خوب کتاب و مطالعه را که از من نگرفته بودند. باید فعالیت‌هایم را محدود می‌کردم تا به آن برسم …

چند ماهی ذهنم درگیر این موضوعات بود. اینکه آیا شروع کنم یا خیر، اصلی‌ترین سؤالی بود که ذهنم را درگیر کرده بود. یک روز درحالی‌که در گوگل مشغول جستجوی داستان‌های کوتاه و فرمت فیلمنامه و نمایشنامه بودم، با این داستان از روزبه معین برخوردم.

می‌خوام یه اعتراف بکنم!

من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم. عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می‌زد و پونزده سال از خودم بزرگ‌تر بود، اون هر روز به خونۀ پیرزن همسایه می‌اومد تا ازش پیانو یاد بگیره.

از قضا زنگ خونۀ پیرزن خراب بود و معشوقۀ دوران کودکی من، مجبور بود زنگ خونۀ ما رو بزنه، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می‌رفتم پایین و در رو واسش باز می‌کردم، اونم می‌گفت: «ممنون عزیزم!» لعنتی چقدر تو دل برو می‌گفت عزیزم.

پیرزن همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ «دریاچه قو» چایکوفسکی رو بهش یاد می‌داد و اون خوشبختانه این قدر بی‌استعداد بود که نتونه آهنگ رو یاد بگیره، به هر حال تمرین به بی‌استعدادی چربید و اون کم‌کم داشت آهنگ رو یاد می‌گرفت.

اما پشت دیوار، حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون می‌دونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ دریاچه قو رو یاد بده و بعد از اون دیگه خبری از عزیزم گفتن‌ها و صدای زنگ‌ها نخواهد بود!

واسه همین همۀ هوش و ذکاوتم رو به کار گرفتم و یه روز با سادیسم تمام، یواشکی چند صفحه از نت‌های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می‌تونستم نت‌ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتم شون سرجاش.

اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می‌کشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود.

روز بعد و روزهای بعدش دختره دوباره اومد و شروع کرد به نواختن «دریاچۀ قو». شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می‌زدن، پیرزنه فقط جیغ می‌کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می‌لرزید.

تنها کسی که این وسط لذت می‌برد، من بودم، چون می‌دونستم پیرزنه هوش و حواس درست و حسابی نداره که بفهمه نت‌ها دست‌کاری شدن.

همه‌چی داشت خوب پیش می‌رفت، هر روز صدای زنگ، هر روز «ممنونم عزیزم» و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!

تا اینکه پیرزنه مُرد، فکر کنم دق کرد! بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم، ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تک نوازی پیانو گذاشته.

یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همۀ آهنگ‌ها رو هم با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر. یکهو دیدم همون نت‌های تقلبی من رو گذاشت روی پیانو، این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می‌لرزید؛ دریاچۀ قو رو به مضحکی هر چه تموم‌تر با نت‌های قلابی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!

کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویقش می‌کردن، از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت، اما اسم اون آهنگ دریاچه قو نبود! اسمش شده بود «وقتی که یک پسر بچه عاشق می‌شود.»

وقتی خواندن این داستان کوتاه تمام شد، لذت خلق اثری که این‌قدر ساده و جذاب باشد یا خلق اثری که در زمان خوانده شدن، متوجه گذر زمانی نشوی، من را به وجد آورده بود. به طرز وصف‌ناپذیری خودم را برای ساختن این آثار مستعد پیدا کرده بودم.

تصور اینکه حدود ۱ سال و خرده‌ای طول کشید تا من متوجه این موضوع شوم، اصلاً تلخ نبود، نیست و نخواهد بود. سخت انتخاب کردن، از ویژگی‌های خاص من محسوب می‌شود. برای همین هم هست که هیچ اعتقادی به عادت شدن “یک اتفاق” ندارم. اگر انتخاب هر چیزی را با قلب انجام دهی، هیچ‌وقت عادی شدن آن یا عادت کردن به آن موجب فراموشی لذتی که از آن می‌بری یا بردی نخواهد شد.

آموزش و یادگیری

خوب تصمیمِ سخت، گرفته شد. اکنون زمان آموزش بود. همان‌طور که گفتم، من عادت کرده بودم که بدون کلاس آموزشی، هر چیزی را با مطالعه یاد بگیرم. نویسندگی هم مستثنی نبود. شروع کردم به جستجو و خرید کتاب و … دراین‌بین ایده‌هایی که به ذهنم می‌رسید را در یک فایل ورود یادداشت می‌کردم. دو صفحه A4 با فونت ۱۱ و مارجین یک سانت از طرفین، پر از ایده، نشان‌دهنده درستی تصمیمی بود که گرفته بودم.

اوایل تصمیم داشتم با فیلمنامه‌نویسی، نویسندگی را آغاز کنم و اصلاً رمان‌نویسی حتی در گوشه ذهنم هم نبود. تا اینکه متوجه یک ایراد ساختاری شدم. من ازروی همه مطالعات و آموزش‌هایی که خوانده بودم، فرمت و قالب و چهارچوب و … را یاد گرفته بودم، اما زمان شروع کردن، نمی‌دانستم از کجا شروع کنم، کجا باید تمام کنم، چند نفر را چگونه در داستان درگیر کنم و سؤالات زیادی که ذهنم را درگیر کرده بود.

خوب موقع شکستن قانون “نه به کلاس‌های آموزشی” فرارسید. شاید بگویید چرا قانون. خوب تصور کنید وقتی شما هر مسیری که همه دوستانتان طی ۶ ماه می‌رفتند، طی ۱ سال رفته‌اید و از همه آنها موقعیت کاری بهتری دارید، به‌روش خودتان مغرور نمی‌شوید؟ اما نویسندگی فرق داشت. ضمن اینکه من هیچ قانون و چهارچوبی را متعلق به همیشه نمی‌دانم. نتیجه جستجوی ۳ ماهه من این شد که در تاریخ ۲۹ آذر ۹۷ در کلاس استاد علی مسعودی نیا، اولین جلسه آموزشی خودم را شروع کردم. آموزش داستان‌نویسی … من به این نتیجه رسیده بودم که مشکل اصلی در عدم توانایی نوشتن فیلم‌نامه، ناتوانی من در پخت ایده است. پس باید اول داستان‌نویسی و روش پرورش ایده را یاد می‌گرفتم.

شاید خنده دار باشد ولی اولین داستان من، بعد از جلسه اول کلاس نوشته شد. چقدر هم خنده‌دار و افتضاح بود. ولی من بالاخره یک داستان نوشتم. با شروع و پایان … بدون هیچ گیر و گرفتاری خاصی، یک داستان را شروع و تمام کردم. اما این گره چگونه باز شده بود؟ استاد پرسید داستان چیست؟ و من گفتم داستان باید از یکجایی شروع و به یک جایی ختم بشود و یک پیام، درس، عبرت یا آموزه‌ای هم داشته باشد. علی مسعودی نیا من را نگاه کرد و گفت: شما چیکاره‌ای که می‌خوای نصیحت کنی بقیه رو؟ شما فقط باید قصه بگی، داستان بگی، همین … کسی گفته شما در جایگاه درس و عبرت دادن به دیگران هستی؟ قسمت اول تعریفت درست بود فقط. آغاز و پایان …

در زندگی من هیچ‌کس این‌قدر صریح، رک و درست به یک موضوع اشاره نکرده بود. کل تصور من از آنچه در طول یک داستان باید رخ دهد را عوض کرد. وقتی دیگر به چه بگویم که مفید باشد، فکر نکردم، قلمم نوشتن را شروع کرد. بعدها متوجه شدم، منظور استادم این بود که هر داستانی قطعاً یک حرف برای گفتن دارد، تو در مقام نویسنده به آن فکر نکن. هر داستانی حاصل مجموعه از اتفاقات است که عاقبت آن اتفاقات خودش درس و نکات آموزشی آن است. منتها من باید داستانم را بگویم، خواننده برداشت کند، نقد کند، تحلیل کند و حتی همزادپنداری کند.

هرچه کلاس بیشتر می‌گذشت، من بیشتر به موضوع نویسندگی علاقه پیدا می‌کردم. تا اینکه وقتی به خودم آمدم دیدم در ترم دوم کلاس‌ها به داستان‌نویسی علاقه‌مند شدم. به رمان‌نویسی حتی … شما در فیلمنامه‌نویسی، با کمک تصویر می‌توانی خیلی چیزها را بگویی، ولی در داستان این فقط شما هستید و کلمات و قلمتان. راهی که سخت‌تر شد ولی جذاب‌تر بود..

استاد در جلسات آخر ترم سوم وقتی داستانی نوشته بودم که فانتزی بود و در آن یک چاقو عاشق دختری می‌شود، گفت: «داستانت عالی بود، هیچ نقص فنی نداشت اما تو آن چاقو را زندگی نکرده بودی …» چالش دوم، بعد از “تو فقط قصه‌ات را بگو” برای من شروع شد.

من زمانی متوجه این توضیح او شدم که در زمان نوشتن یکی از داستان‌هایم، وقتی خواهر کاراکتر اصلی خودکشی کرده بود، من از شدت عصبانیت، نوت‌بوکم را خاموش کردم … حداقل شش ماه طول کشید تا این حرفش را به‌درستی درک کنم. ازآن‌پس معیار اینکه از داستانم خوشم می‌آید یا نه، شد همان جمله … من هروقت کاراکترهای داستانم را زندگی می‌کنم، به نظرم آن داستان بی‌نقص است.

خوب مدت‌ها به همین منوال داستان‌هایی می‌نوشتم و در وبلاگم منتشر می‌کردم. گاهی برای دوستانم می‌فرستادم و نظرات آنها را هم می‌گرفتم. اینکه داستان به داستان نظرشان بهتر می‌شد، خوب و جذاب بود برایم.

یک روز زمانی که در شرکت سخت مشغول انجام کاری بودم، یکی از دوستانم به نام حامد محمدخانی خیلی ناگهانی و بدون درخواست من، کتاب “حرکت در مه” را به من معرفی کرد. گفت تو که نویسندگی را دوست داری این کتاب را بخوان. وقتی رفت نتیجه جستجوی من در گوگل، شد خرید آن کتاب و شروع مطالعه‌اش. عجب کتابی نوشته است آقای شهسواری. نکته جالب آن می‌دانید چیست؟ علی مسعودی نیا، همان استاد دوست‌داشتنی هم در تشویق آقای شهسواری به نوشتن این اثر مفید و دوست‌داشتنی نقش داشته است. این را در صفحات اولیه کتاب نوشته است.

حرکت در مه که تمام شد، دیدن اتفاقی یک ویدئو از محمود دولت‌آبادی که در آن به کارکردن اشاره دارد، موجب شکل گرفتن یک فکر و ایده در ذهن من شد. دولت‌آبادی در آن ویدئو می‌گوید، من هرچه یاد گرفتم از کارکردن بود. در ادامه می‌گوید نمی‌داند که جوانان چرا این‌قدر می‌خوانند، تئوری هر چیزی را این‌قدر می‌خوانند. باید شروع کنند به کارکردن، به انجام‌دادن …

۱۵ مهر ۱۳۹۹ به شهر کتاب مرکزی برای خرید رفتم تا چند کتاب بخرم. وقتی به میز “تاره های نشر ادبیات داستانی” رسیدم، ذوق کردم. عین زمانی که قبل از اول ابتدایی لوازم تحریر مدرسه‌ام را نشانم می‌دادند. یک عکس از آن گرفتم تا اگر روزی داستانی نوشتم و در این میز قرار گرفت، این دو را در کنار هم قرار دهم.

پس من باید شروع می‌کردم به نوشتن یک کتاب. اما چه کتابی؟ از کجا شروع می‌کردم؟ پیامی به استادم دادم که می‌خواهم رمان بنویسم و از او راهنمایی خواستم. او با همان صراحت استادانه خودش گفت: داستان کوتاه بنویس فعلاً. قلمت پختگی رمان رو نداره فعلاً. خوب هدف شد نوشتن یک مجموعه داستان کوتاه. برای این مجموعه داستان من تاکنون ۳ داستان را نوشته بودم. اما نیاز به برنامه‌ریزی و هدف‌گذاری دقیق‌تر وجود داشت.

با یک حساب و کتاب ساده، تصمیم گرفتم کتابم ۲۰۰ صفحه باشد. با این حساب من باید حدود ۱۲ داستان کوتاه می‌نوشتم که سه تای آن را داشتم و فقط باید بازبینی می‌کردمشان. همه اینها از اوایل تیر سال ۹۹ شروع شده بود. وقتی برنامه‌ریزی تمام شد، متوجه سختی کار شدم. نه عدد ۲۰۰ به همین راحتی در دسترس بود، نه آن سه داستان چنگی به دل می‌زد. حتی به حذف آنها هم فکر کرده بودم. همان شروع ماجرا من استرس گرفته بودم. تا اینکه به خودم گفتم: خوب تهش کسی چاپش نمی‌کنه دیگه، چته خوب …

با این سه داستان و تلاش برای یافتن ایده‌های بعدی درگیر بودم تا اینکه ۱۶ مهر ۱۳۹۹ ساعت حدود ۱۰ شب تماسی با من از شیراز گرفته شد. پس از مکالمه‌ای کوتاه که تماماً از دل گرفتگی و شکستن دلش بود، قرار شد چند ساعت بعد مجدد تماس بگیرد. ۱۷ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱ بامداد تماس گرفته شد و تا حدود ۴ صبح باهم صحبت کردیم و من نتوانستم دلش را آرام کند. خداحافظی کردیم و خوابیدم …

۱۷ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۲ ظهر از خواب بیدار شدم با سردرد و ناراحتی از تلاش بی‌حاصل صبح … معتقدم شما در این دنیا فرصت‌های کمی برای اثبات بودن، دارید. نه هر بودنی، به‌موقع بودن … این بودن‌ها یک بازی سراسر برد است، حتی اگر به‌ظاهر بازنده باشی.

ساعت ۱۶ به مقصد فرودگاه مهرآباد حرکت کردم، حدود ساعت ۲۰:۳۰ به شیراز رسیدم. دیدمش و فهمید که چقدر مهم است. همین کافی بود. وقتی از دلیل آمدنم، آن‌هم صرفاً برای یک روز پرسید، گفتم هرجایی که دلش بگیرد، خودم را می‌رسانم. هیجان‌زده بود. تصور کنید، یک نفر از تهران تا شیراز با یک شاخه گل به دیدن شما بیاید. آن‌هم با یک ساک کوچک که صرفاً مدارک شناسایی همراهش است. همین … یک سؤال جدی پرسید. اگر ایران نباشم چه؟ ویزای شینگن نداری که … واقعی بود سؤالش، ازروی تمسخر نبود … جوابش را داده هرچه بود، اما تا شب که روی تخت هتل الیزه دراز کشیده بودم، دنبال پاسخ درست آن سؤال می‌گشتم. خوب من خیلی به‌موقع و خوب خوابم می‌برد، با این سؤالات که روبه‌رو می‌شوم، اصلاً خوابم نمی‌برد. به هر چیزی که پروسه سفر کردن به خارج از ایران را کوتاه می‌کند فکر می‌کردم که بالاخره به یک پاسخ مشخص رسیدم.

بهروز پوچانی از طریق نویسندگی موفق شده بود از جزیره‌ای که در آن به همراه سایر پناهندگان زندگی نامناسبی داشت، زندگی خود را تغییر دهد. دقت کردید، از طریق نویسندگی … یعنی او توانست کاری کند که دنیا به استرالیا بابت اجازه ندادن به او برای دریافت جایزه کتابش، فشار آورد. این یعنی قدرت هنر …

تمام شد … او و آن چشم‌های معصومش حجت را بر من تمام کردند. پرداختن به یکی از مهم‌ترین ایده‌هایی که در ذهن داشتم، تنها راه برای سفر به کشورهای مختلف در سریع‌ترین زمان بود. می‌دانید که در این دنیای لعنتی، هرچه بیشتر شناخته شده باشید، کارتان سریع‌تر پیش می‌رود.

اما من هیچ کاری را بدون کامل کردن رها نمی‌کنم. آن ایده را کامل کردم. با خودم قرار گذاشتم که اگر قسمت اولش گرفت، چهار قسمت بعدی را خواهم نوشت. من به طرز شگفت آوری به آن ایده ایمان دارم و آن را خواهم نوشت. پرداختن به آن که تمام شد، شروع کردم به برنامه‌ریزی کتاب مجموعه داستان کوتاهم. پلات همه ۱۲ داستان در همان شب نوشته شد. در همان هتل … زمان‌بندی و برنامه‌ریزی پروژه به‌صورت کامل تمام شد.

۱۸ مهر ۹۹ که به تهران رسیدم، فایل برنامه‌ریزی کار به‌صورت کامل آماده و من شروع کردم. آن شب سه تصمیم گرفته بودم.

  • اتمام مجموعه داستان کوتاهم
  • نوشتن یک نمایشنامه کمدی
  • نوشتن اولین قسمت همان ایده‌ای که شرح دادم

هرکدام از آنها یک هدف داشت. هدف اول اثبات اینکه من مسیر لذت زندگی خودم را خودم هموار می‌کنم و به نظر دیگرانی که صرفاً یک کتاب خوانده‌اند و شروع به نظر دادن پیرامون هر چیزی می‌کنند، اجازه ورود به این مسیر را نمی‌دهم. مخصوصاً آنهایی که خودشان هیچ دستاوردی در زندگی شخصی خود جز همین ناامید کردن دیگران ندارند. هدف دوم، دیدن خنده‌های بی‌نهایت زیبایش که مرا به این باور رسانده بود زیباترین چیزی که خداوند خلق کرده صورت خندان اوست. هدف سوم هم که بیان شد …

اما از یکی از اخلاق های خاصم برایتان بگویم. ازآنجایی‌که همیشه در هر مسیری، افرادی هستند که بی‌وقفه و بدون هیچ دریغی تلاش می‌کنند شما را ناامید کنند، در این مسیر هم بودند ازاین‌دست افراد. اما خوب این موضوع روی من نتیجه برعکس دارد. تا جایی که حتی من می‌دانم کدام‌یک از اطرافیان این اخلاق را دارند. پیششان از اهدافم می‌گفتم که تلاش کنند. من از این تلاش‌ها انگیزه بیشتری می‌گیرم. هرچند گاهی غیرعمدی و برنامه‌ریزی نشده از افرادی که انتظار نداشتم، حرف ناامیدکننده شنیدم، اما آن‌هم مؤثر بود.

همه اینها به اینجا رسید که من با اسم محمدرضا طهرانی، ۶ تیر ۱۴۰۰، ۲۴۰ صفحه داستان کوتاهم را تمام کردم. از همان روز هم شروع کردم به جستجو برای ناشری که چاپش کند و این جستجو را تا ۲۰ ناشری که اسمشان را لیست کرده‌ام، ادامه خواهم داد.

اما از اینها که بگذریم، بیایید برایتان از مسیر هم بگویم. مسیری که در آن بعد از هر داستانی که تمام می‌شد، ترس شکست و تمام شدن نوشتن بر دل من می‌نشست. واقعاً می‌ترسیدم که دیگر نتوانم بنویسم. چون هر کاری می‌کردیم، نمی‌توانستم ایده بعدی را شروع کنم. حداقل بین هر داستان دوهفته طول می‌کشید تا دوباره بتوانم بنویسم. یادم هست که برای یکی از داستان‌ها، یک ماه طول کشید. ولی راستش تمام شد و من به سراغ تصمیم دوم رفتم. خوشحال‌تر و مصمم‌تر از قبل …

حالا حتی به تغییر ساختار سایتم هم فکر می‌کنم. به اینکه سایت را به گونه تغییر دهم که اگر کتابم را چاپ نکردند، یکی از اصلی‌ترین ایده‌های درآمدزایی از طریق نویسندگی را بتوانم شروع کنم. اینکه آن ایده چیست، بماند برای زمان پیاده‌سازی و اجرا …

اهمیت برنامه‌ریزی در رسیدن به اهداف

همه مواردی که در بالا به آن اشاره کردم، صرفا بخشی از شروع و مسیری که طی شد، بودند. اما تداوم قدم زدن در مسیری که به آن علاقه دارید با هیچ‌چیزی جز برنامه‌ریزی محقق نخواهد شد. از همان سال ۹۵ که همه این تفکرات در من شروع به شکل گرفتن کرد، یک فایل اکسل برای خودم به عنوان برنامه‌ریزی اهداف بلند و کوتاه مدت ایجاد کردم. زمانی که نقاط مهم این برنامه‌ریزی مشخص شد، آن فایل نیز با قدم‌هایی که برای رسیدن به آن اهداف باید برداشته می‌شد، تکمیل شده بود. یادم هست زمانی که برای یکی از افراد نزدیک خودم از اهداف ۵ سال آتی یعنی تا ۱۴۰۰ گفتم، ایشان به تمسخر خندید. او کسی بود که برای من اهمیت بالایی داشت. وقتی ۶ تیر ۱۴۰۰ در یک پست اینستاگرامی از رسیدن به هدفم صحبت کردم، با من تماس گرفت و صرفا گفت: «تو خیلی خوب بلدی چجوری زندگی کنی…» به نظرم راست می‌گفت. من قدر زندگی اکنونم را به خوبی می‌دانم چون هیچکس به جز یک نفر، عمق تونل سیاه زندگی من طی سال های ۸۵ تا ۹۲ را نمی‌داند.  سال‌هایی که من زندگی نکردن را بیشتر زندگی کردم تا زندگی کردن را…

در باب خندیدن به اهداف یک موضوعی را باز کنم. شخصا اگر کسی به اهدافی که مشخص کرده‌ام، بخندد مصمم‌تر می‌شوم. نه برای اثبات اینکه او اشتباه کرده. برای اینکه می‌دانم هدفی که انتخاب شده، چیزی جز زندگی کردن نیست. چون قطعا با در نظر گرفتن اینکه در طی مسیر حتی در زمان شکست هم از زندگی کردن در آن مسیر مطمین بودم، آن  را انتخاب کرده‌ام. بنابراین اعتراف کنم که گاهی اهدافم را برای افرادی که می‌دانستم آن‌ها را مسخره خواهند کرد، گفته‌ام تا مسخره کنند و من انرژی بگیرم. در این میان البته افرادی هم بوده‌اند که من تصور نداشتم اینگونه رفتار کنند و کردند. مثلا همان سال ۹۵ که گفتم یا سال ۱۴۰۰ وقتی گفتم از فروش کتابم نوت‌بوک خواهم خرید. در هر دوی این‌ها، کسانی که تصور نداشتم به اهدافم بخندند، خندیدند. ایرادی هم ندارد. باور نکردن انگیزه هر آدمی، حق هر آدم دیگری است. پس گلگی معنی ندارد…

کل برنامه‌ریزی ۹۵ تا ۱۴۰۰ من معطوف می‌شد به چند گام ساده:

  • نهایی کردن تصمیم
  • شروع آموزش در صورت نیاز
  • اتمام آموزش
  • مطالعه هدفمند کتاب‌های مرتبط با هدف یا اهداف تعیین شده
  • به سرانجام رسیدن آن ۱۴۰۰

خوب در واقعیت چه شد؟

  • نهایی کردن تصمیم: ورود به حوزه نویسندگی
  • شروع آموزش در صورت نیاز: دوره های نویسندگی داستان و نمایشنامه و شرکت در کارگاه‌های آموزشی
  • اتمام آموزش: دوره های مورد نیاز به صورت کامل شد. هرچند باید برای بروز بودن بازهم در بازه‌های زمانی مختلف در کارگاه‌های مختلف شرکت کنم.
  • مطالعه هدفمند کتاب‌های مرتبط با هدف یا اهداف تعیین شده: مطالعه رمان و داستان کوتاه در سبک‌های مختلف و از ملل مختلف
  • به سرانجام رسیدن آن ۱۴۰۰: نوشتن حداقل یک کتاب تا پایان ۱۴۰۰ که ۶ تیر ۱۴۰۰، “برای تو؛ زندگی” تمام شد.
  • قدم آخر: چاپ یا انتشار کتاب نوشته شده که تا پایان ۱۴۰۰ وقت دارم. اولویت زمانی برایم ۲۱ شهریور ۱۴۰۰ است. اما اگر به آن نرسم، تا پایان ۱۴۰۰ تلاش خواهم کرد.

برنامه‌ریزی ۵ سال دوم یعنی ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۵

الان که دستم به نوشتن خوب راه افتاده است، وقت از دست دادن زمان نیست. برنامه‌ریزی کردم که در صورت توان و زنده بودن بتوانم تا پایان ۱۴۰۵ سه نمایشنامه، یک داستان کوتاه دیگر و هشت رمان بنویسم. چیزی که می‌دانم به صورت کامل محقق نخواهد شد. اما می‌خواهم خودم را به چالش بکشم و از همه مهمتر، وقتی باقی نیست.

این داستان‌ها تمام ایده‌هایش روی کاغذ طی ۹۵ تا ۱۴۰۰ تکمیل و نهایی شده است. مانده فقط پختن، نوشتن و ارائه …

راستی در این بین به انتشار آثار بیرون از ایران نیز نیم نگاهی دارم… هدفی که محقق شدنش، ممکن است منجر به مهاجرت از ایران نیز بشود. مهاجرت با شرایطی که من تعیین کننده آن هستم و نه طرف دوم…

کلام آخر …

من امتحان کردم. وقتی در مسیری قرار دارید که با آن زندگی می‌کنید، حتی از شکست‌خوردنش هم لذت خواهید برد. چون این شما نیستید که شکست‌خورده‌اید، زندگی است که توان مقابله با شما را مرحله‌به‌مرحله از دست خواهد داد و یک آجر به آجرهای دیوار اعتمادبه‌نفس شما اضافه خواهد شد. هیچ‌کس به‌اندازه خودتان نمی‌داند که چه چیزی شما را سرحال می‌کند. پس بی‌خیال حرف دیگران باشید و به اینکه “میزان حال شماست”، ایمان بیاورید.

بلند پرواز باشید و به خنده دیگران به اهدافتان اهمیتی ندهید. بلند پروازی صحیح در مسیر علاقه‌مندی‌هایتان، حتی اگر منجر به شکست شود، منجر به از دست دادن چیزی نخواهد شد. مخصوصا زندگی …

 

 

تاریخ بازبینی‌ها و شرح اصلاحات:

  • ۱۴۰۰/۰۴/۰۶: بازبینی کل متن
  • ۱۴۰۰/۰۴/۱۰: اهمیت برنامه‌ریزی در رسیدن به اهداف
  • ۱۴۰۰/۰۴/۱۸: برنامه‌ریزی ۵ سال دوم یعنی ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۵

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *