چرا نویسندگی

چرا نویسندگی


داستان از سال ۹۵ شروع شد. وقتی من در یک شرکتی پس از ۵ سال کار به مرحله‌ای رسیده بودم که حتما به عنوان یکی از مدیران اون شرکت، باید اولین مصاحبه با متقاضی‌های استخدام رو انجام می‌دادم.

افرادی که می‌اومدن، قالبا رد می‌شدن و من به ازای هر امضایی که به عنوان رد شدن از مصاحبه اول روی رزومه‌ی اونها می‌زدم، نگرانیم بیشتر می‌شد. می‌دونید وقتی شما حدود ۵ سال جایی کار می‌کنید، به صورت ناخداگاه به تمام کسب و کار و فوت و فن اون حرفه آشنا می‌شید و اگر راه پیشرفت دیگه‌ای جلوتون نباشه در اون شرکت، کمی نگرانی از بروز نشدن دانش، تکراری شدن محیط کار و حتی بی‌انگیزگی سراغتون میاد. درمان همه این موارد پیشرفت، مسئولیت جدید و تلاش برای یادگیری موضوعات جدید هست. ولی خوب هرچیزی یه سقفی داره.

اما نگرانی اصلی من این بود: اگر روزی بخوام از این شرکت برم، آیا دیدگاه کسی که داره با من مصاحبه می‌کنه هم عین من به افرادی که باهاشون مصاحبه می‌کنم هست؟ خوب راستش من متولد ۶۵ هستم و اکثر افرادی که میومدن برای مصاحبه هم دهه ۷۰ی بودن که این موضوع هم بر افزایش میزان نگرانی از آینده، اضافه می‌کرد. مدام از خودم می‌پرسیدم، دهه ۶۰ی‌ها کجا هستن پس؟

به این نتیجه رسیدم که باید بگردم دنبال یه کاری که تووش حرفه‌ای بشم و برای خودم و مستقل از دیگران و فضای کسب و کاری بتونم کار کنم. این کاری که باید دنبالش می‌گشتم باید حتما یک ویژگی می‌داشت و اونم این بود که وقتی درگیرش می‌شم، متوجه گذران زمان نشم. چون معتقدم وقتی شما اینجوری کاری رو انتخاب کنید، علاوه بر کار، لذت زندگی کردن هم به میزان قابل توجهی زیاد می‌شه. خوب دلیلش هم مشخصه، هرچی علاقه شما به کارتون بیشتر باشه، بیشتر وقت می‌ذارید و در نتیجه بهتر از دیگران نتیجه می‌گیرید و در انتها بیشتر تشویق و تایید می‌شید و این یعنی افزایش میل رضایت و اعتماد بنفس در شما. همه اینها زندگی نیست؟ پس باید در انتخاب دقت می کردم. چون من دقیقا در زمان انتخاب فیلد مدیریت پروژه هم همین‎‌قدر حساسیت به خرج دادم و از اون هم دارم بیشترین لذت رو می‌برم. اما انتخاب چی بود؟ دقیقا زدید به هدف؛ بله رسیدم به نویسندگی …

دلیل اصلی: من از زمان مدرسه رفتنم، وقتی دو تا موضوع انشا داده میشد، جفتش رو می‌نویشتم و اونی که بهتر می‌شد رو برمی‌داشتم برای خودم و دومی رو می‌فروختم. بیشتر مواقع به یه ساندویچ البته. اون ساندویچ‌های ماکارونی و هات داگ بوفه که اصلا الان نمی‌دونم چرا اینقد دوستشون داشتم.

اینم بگم که اصلا اینجوری نبود که توو یک شب به این نتیجه برسم. من حدود یک سال درگیر بودم با این موضوع تا متوجه این شدم که من چقدر وقتی مینویسم و در مورد مطالب پیرامون اون مطالعه می‌کنم، آدم خوشحالی هستم.

بعد از اینکه به این نتیجه رسیدم دیگه وقت ایمان داشتن به مسیری که باید در اون حرکت می‌کردم رسیده بود. حتی تا اینجا که یه روزی یه بنده خدایی بنا به دلایل خودش که راستش باهاش موافق نبودم، ولی نمی‌شد و نمی‌تونستم بهش هم حق ندم چون بالاخره همه حق انتخاب دارن، گفت: من معذبم از اینکه شما رو به … معرفی کنم. تاکید کردم خیلی محکم که ۵ سال دیگه شرایط این نخواهد بود و در پاسخ یک لبخند تحویل گرفتم. همین…

گفتم که زمان ایمان داشتن به قدم‌های خودم رسیده بود و ناراحت هم نبودم از انتخابم. از اون بنده خدا هم دلگیر نشدم. به نظرم مخالفت توو مسیرهای انتخابی، بهترین انگیزه محسوب می‌شه. مثلا قسمت اول رادیوطوری رو که پخش کردم، همه بدون استثنا، مودبانه و غیر مودبانه بهم گفتن بیخیال. قسمت دوم اما همه بدون استثنا نظرشون عوض شده بود و من چقدر انگیزه گرفتم برای قسمت سوم و ادامه مسیر…

بعد از تصمیم‌گیری وقت برنامه‌ریزی هست. برای این موضوع باید حسابی کتاب می‌خوندم و آموزش می‌دیدم. پس یک برنامه‌ریزی مطالعاتی درست کردم و شروع کردم رمان خوندن. برام فرقی نمی‌کرد فانتزی باشه یا کلاسیک، فقط خوندن مهم بود. می‌خواستم ببینم اگر از یک کتابی خوشم نمیاد، از چیش خودشم نیومده؟ بیشتر میخواستم بفهمم چرا دوستش ندارم. پس باید تا انتها می‌خوندم.

نم‌نم این فضا رفت به سمت کلاس های داستان نویسی پیش استاد دوست داشتنیم علی مسعودی نیا که بمب انرژی مثبت هست و کلی انگیزه بهم داده…

خوب این کلاس رفتن هم خودش یه داستانی داشت. اول با فیلم‌نامه شروع کرده بودم و کتاب آموزشی سیدفیلد و می‌خوندم تا تموم شد. وقتی تموم شد من ساختار فیلم‌نامه و نوشتنش رو بلد بودم ولی هرکاری می‌کردم نمی‌شد ایده‌ای که داشتم رو بنویسم. فهمیدم مشکل جای دیگه هست. پختن ایده و داستن نوشتن.

بلافاصله کلاس‌های داستان نویسی موسسه کارنامه رو ثبت نام کردم که واقعا باور کنید در جلسه اول، کلیدی‌ترین مشکل من حل شد، در جلسه دوم من شروع کردم داستان نوشتن. هرچند پرت و پلا ولی می‌نوشتم و فقط هم مهم نوشتن بود برام. بعدشم که ادامه داستان با نمایشنامه‌ نویسی و انشالله امسال طبق برنامه ریزی فیلم‌نامه نویسی…

اینم بگم که من یه روزی بنا به مشکلات مالی، توانایی شرکت در کلاس‌های آموزشی رو نداشتم، ولی وقت که داشتم. پس صرفا با مطالعه کتب آموزشی و زبان اصلی چیزهایی که باید یاد می‌گرفتم رو یاد گرفتم. البته خوب یه مشکلی وجود داشت. بقیه مثلا طی سه ماه یه چیزی رو یاد می‌گرفتن ولی من طی ۶ ماه. ولی بازم مهم این بود که یاد گرفتن محقق می‌شد. سر این کلاس‌های آموزشی نویسندگی هم اول حسب عادت شروع کردم کتب آموزشی رو خوندن که بعد یادم اومد الان دیگه چرا کلاس نمی‌رم؟ نه اینکه الان وضع مالیم خوب باشه، ولی تواناییم از اون موقع خیلی بیشتر شده. ضمن اینکه الان می‌تونم برای درآمدم برنامه‌ریزی کنم، مثلا سینما نرم، رستوران نرم و خیلی چیزایی که لازم و ضروری نیست رو نخرم ولی کلاس برم. اون موقع من کیلومترها با این چیزایی که نوشتم فاصله داشتم.

پس من همچنان که در حال مطالعه رمان و کتب آموزشی و مقاله و کلاس رفتن‌ها بودم، دیدم باید این فضا رو گسترش بدم و رسیدم به زنده کردن بلاگ نویسی، راه انداختن کانال تلگرام، تغییر دادن فضای اینستاگرام، راه انداختن توییتر و در آخر راه اندازی پادکست رادیوطوری…

خوب من سال ۸۵ یه بلاگ داشتم با عنوان “غرام گندم‌گون”. خیلی خواننده داشت، بدون اغراق می‌گم. چون خیلی وقت گذاشه بودم براش. حتی یه بلاگی بود به اسم زرزور (اسم یه پرنده ای هست) برای عنوان بلاگ من شعر هم گفته بود. این‌هم سند

ولی بعد به دلیل همون بحث‌های آموزشی و نیاز مبرم به هزینه کردن زمان در مطالب تخصصی، بستمش. بازم چند باری رفتم سراغ بلاگ‌نویسی ولی جدی نه. می‌دونی آخه وقتی یه کار بزرگی انجام میدی، خیلی باید مجدد انگیزه بزرگ‌تری داشته باشی که از صفر شروع کنی. برای بلاگ‌نویسی اون انگیزه رو نداشتم.

بعد از انتخاب هدف و ورود به موضوعات نویسندگی، دیدم اصلا این ابزار من محسوب می‌شه. ابزاری برای دیده شدن و خوانده شدن. یه ابزار هم برای شنیده شدن می‌خواستم. برای همین رفتم سمت پادکست و رادیوطوری رو درست کردم.

اما می‌دونید، اینا که الان درگیرش هستم، از کار در شرکت در حوزه مدیریت پروژه بگیرید تا همین نویسندگی از مهم‌ترین انگیزه‌های زندگی من محسوب می‌شه. بازم میگم، چون متوجه گذران زمان نمی‌شم وقتی غرق در این کارها هستم.

تازه شما ندیدید وقتی اپیزود دو رادیوطوری رو ضبط کرده بودم، از گوش دادن خودم به صدای خودم تا شنیدن نظرات مثبت دیگران، چه نیشی از من باز بود و چه کیفی در من جاری …

می‌خوام بگم، الان درسته هنوز کتابی ننوشتم، شایدم هیچ‌وقت هم به اون هدف اصلیم نرسم. ولی اون دغدغه و نگرانیم که اول متن بهش اشاره کردم، خیلی کم شده. چون توو مسیری قرار گرفتم که دارم از ثانیه به ثانیش لذت می‌برم. چون خیلی دوست داشتنی هستن برای من. فکر می‌کنم همه آدم‌ها به یک علاقه‌مندی فارغ از کار و تحصیل نیاز دارن که وقتی درگیر می‌شن باهاش، متوجه گذر زمان نشن. خوب من پیداش کردم و بارها و بارها در همه حوزه‌هایی که گفتم، این لذت رو تجربه کردم. به نظرم این روند یک نه‌ی بزرگ به افسردگی و غمگین بودن محسوب می‌شه.

الان که فکرش رو می‌کنم می‌بینم از زمان کار در عکاسی سعید در حوالی میدان استخر سابق، تا مسافرکشی و راننده آژانس بودن و خوندن کتاب پشت چراغ قرمز و پروژه دانشجویی انجام دادن بگیرید تا ورود به بازار کار مرتبط با رشته تحصیلیم و بعد نقطه‌ی اکنون، باید می‌گذشت تا من بفهمم زندگی یعنی من حالم خوب باشه. به قول بهرام رادان که همین جمله رو در مورد عشق می گفت: عشق یعنی حالت خوب باشه…

شاید یه روزی هم نوشتم اینجا که چی شد و چی دیدم و مهمتر از همه در کجا دیدم که دیدگاهم جوری عوض شد نسبت به همه چیز که به این نتیجه رسیدم باید، همه بی‌مهری‌های سال‌هایی که قول دادم به یه دوست باحالم دیگه اسمشو نبرم تا کوتاهی کردن‌های آدم‌های کلیدی زندگی در حقم و نبودن‌هایی که به شدت یه روزی به بودنشون نیاز داشتم رو بذارم پشت سر و باور داشته باشم که همه و همه اینها باید می بودن و رخ می‌دادن تا من امروز بفهمم زندگی یعنی چی …

همه‌ی اینهایی که گفتم، نتیجش این شد که هرجا بهم میگن یه بیو از خودت بده، این متن رو بفرستم:

محمدرضا اسماعیل طهرانی هستم. از سوم دبیرستان تقریبا رمان خواندن را شروع کردم ولی از سال اول دانشگاه (سال ۸۴) با مطالعه رمان دختر پرتقالی اثر یوستین گوردر به حوزه رمان و داستان خیلی علاقه‌مند شدم تا جایی که از سال ۹۶ برای مطالعه کردن یک برنامه‌ریزی سالانه روی تعداد صفحات، دسته‌بندی و ژانر‌های مختلف تنظیم می‌کنم و حتی شاید باورتون نشه ولی Burn Down هم برای کنترلش دارم.
از آنجایی که شما در فیلم و تاتر هم با مقوله‌ی داستان روبه‌رو هستید، از همان سال ۸۴ و اول با فیلم علاقه‌مندی من در این دو حوزه هم زیاد شد. اواخر سال ۹۷ تصمیم گرفتم به صورت حرفه‌ای وبلاگ‌نویسی را که از همان سال ابتدای دانشگاه شروع کرده بودم ولی به صورت مداوم ادامه نیافته بود را احیا کنم که این کار را با راه اندازی وبلاگ داستان‌طوری و نوشتن در حوزه داستان کوتاه به قلم خودم، معرفی فیلم و کتاب و ارائه محتوای آموزشی شروع کردم.
اما شما وقتی در مسیر علاقه‌مندی‌هاتون قدم بر می‌دارید، مدام و به صورت ناخواسته فعالیت‌ها را افزایش می‌دهید. در همین راستا ایده ساخت پادکست که از سال ۹۸ در ذهنم بود را از اوایل سال ۹۹ با اسم رادیوطوری و با هدف ارائه اطلاعات خیلی ساده و غیر تخصصی پیرامون هر چیزی که در دل خود داستانی دارد، شروع کردم.

این پست رو به مرور کامل‌ترش می‌کنم…

دست نوشته

محمدرضاطهرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *