افشای یک راز بزرگ

افشای یک راز بزرگ


کلاً رازی که بیان شد، دیگر نامش راز نیست. همان کلامی است که دیگر خودت هم برایش محرم نیستی. فرق راز با کلام در تعداد افرادی که آن را می‌دانند مشخص نمی‌شود، با محرم‌هایش مشخص می‌شود …

چند سالی است بین من و آسمان در حوالی پاییز، رازی ست مردانه …

آسمآن‌هم مرد است، می‌دانید که، فقط مردها وقتی دلشان پر است، باران می‌خواهند، همدم می‌خواهند و همراهشان را می‌جویند، بقیه که هرکجا بود، نَمی بر چشمشان میزند و تمام …

بگذریم، برویم سر راز من و آسمان …

چند سالی ست، من که گرفته باشم او که گرفته باشد، همدردی می‌کنیم یکدیگر را، باران می‌بارد هر وقت یکی از ما بخواهیم دلی تازه کنیم …

این‌قدر هم می‌بارد که تازه شویم و ادامه راه که باید طی شود، بایدی که چه بخواهیم چه نخواهیم برای همه یکسان است و خوش به حال کسانی که قدر بایدهایی که ناخواسته و نخواسته بر زندگی‌شان جاری‌شده است را می‌دانند …

خلاصه که حسودی‌تان نشود که من گاهی با آسمآن‌هم عشق‌بازی می‌کنم و در قدم زدن‌هایم در خیابان سرسبز و خیس از باران ولیعصر، باهم به خیلی از بازی‌های از پیش بازنده این زندگی می‌خندیم و یک بسم‌الله او را مهمان فریادهای مردانه­مان می‌کنیم …

هنوز هم می‌بارد، ببار که حرف داریم تا صبح باهم … بیا ازاینجا شروع کنیم بحث را که:

ازنظر تو هم واضح است، آدم‌ها بیشتر از آنکه از کسی ناراحت باشند از بی‌مهری‌های خودشان ناراحت‌اند و طبق رسم همیشگیِ داستان‌های عاشقانه، دیواری کوتاه‌تر از عاشق پیدا نمی‌کنند …

Click to rate this post!
[Total: 0 Average: 0]

دست نوشته

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *