یک روز عادی ...

یک روز عادی ...


امیر صبح­‌ها با هیجان صبحانه‌اش را می‌خورد و درنهایت با چشم‌های نگران همسرش که بعد از ۱۱ سال زندگی به شغل او عادت نکرده، خداحافظی می‌کند. به موقعیتی که پس از حضور در محل کار به اون داده شده، می­رسد و اعلام می­کند: مرکز من در موقعیت هستم.

-بعد از حدود یک ساعت، می­تونید گشت رو شروع کنید.

از آیینه‌ها، عقب را نگاه می‌کند چیزی جز ماشین‌هایی که با سرعت ۸۰، ۹۰ و گاهی هم ۱۰۰ به بالا در حال حرکت هستند را نمی‌­بیند. تنها چیزی که در این حالت مشخص است، آسفالت و خطوط اتوبان و شمشادهای بین آن است.

در بین آن همه ماشین سریع و در حال حرکت، امیر چشم‌هایش را بست و با شمارش ۱، ۲ و ۳ آن­ها را باز کرد و از آیینه به ماشین‌های پشت سرش خیره شد.

  • ایران ۱۱ …
  • ای …
  • ایران ۹۹ …
  • اوووووه اوووووووووووووووه، این چی بود دیگه ….

وقت بازی تمام‌شده بود و باید سریعا ضمن روشن کردن ماشین و اعلام گزارش، تعقیب ماشینی که با سرعت زیاد و به‌صورت مارپیچ بین ماشین‌ها در حال حرکت بود، را آغاز می‌کرد.

شروع اتفاقی که انرژی صبح‌هایش را می‌ساخت، لبخندِ از پیش برنده‌ای در این رقابت بر لبش نشاند و با روشن کردن آژیر ماشینش، حرکت کرد.

خیلی زود به کنار ماشین موردنظر رسید و ضمن نشان دادن تابلوی ایست، دو مرتبه اعلام کرد: خودروی سمند سفید، سرعتتو کم کن و توقف کن.

راننده سمند که به‌شدت در حال خنده بود و صدای بلند ضبط ماشینش به بیرون می‌آمد، بدون اهمیت فاصله ماشینش با او را از سمت شاگرد بیشتر کرد و موازی با امیر در حال حرکت بود.

امیر، بیسیم را برداشت و اعلام کرد: مرکز، نرسیده به حدفاصل خروجی حقانی تا باغ کتاب، همت غرب یه مورد حرکت مارپیچ با سرعت‌بالا رو گزارش می‌کنم. راننده حالت عادی نداره، با‌فرمان ایست هم توقف نکرده. کنارشم، مجوز درگیری دارم؟

  • صرفا کم کردن سرعت و اعلام شماره پلاک…
  • شماره پلاک؟ پلاک… پلاککککک، امیر که میخواست با یه تیر دو نشان را بزند، از سمند سبقت گرفت و گفت: ایران … ایییییییران… ایران ۹۹… ۵، این چنده الآن، ای‌بابا، بیا کنار، پژو ۲۰۶ مشکی صدای آژیرو نمی­شنویییییی؟ بیا کنار، MVM 315 برو کناااار، مسیر روباز کن، مرکز این داره سعی می­کنه مسیر ماشین‌رو عوض کنه بره داخل مدرس، مانع بشم؟ تأکید می‌کنم راننده در حالت عادی نیست… راننده در حالت عااااا …

راننده با یک ترمز ناگهانی، فاصله رو با ماشین امیر بیشتر کرد و پیچید سمت راست و امیر ناگهان از آیینه فقط انحراف به راست سمند را دید و بلند اعلام کرد: از راست من سبقت گرفت، رفت داخل مدرررررررررررس… مدرس جنوب …

امیر که احساس هیجان زیادی هم داشت، شروع کرد به گفتن: مییییییی­گرمت، و سرعتش رو افزایش داد تا مجدد به کنار ماشین رسید و با نشون دادن تابلوی ایست مجدد اعلام کرد، سمند سفید، ماشین‌رو متوقف کن… مرکز به امیر اعلام کرد: موردِ گزارش‌شده، احتمال مسلح بودن داره، مراقب باشید، اعلام موقعیت…

امیر گفت: همت غرب رو رد کردم و به راننده نگاه کرد که هم‌زمان با رانندگی در حال گشتن دنبال چیزی در پایین صندلی شاگرد هم بود و گاهی پایین و بالا هم می‌شد.

امیر می‌خواست مجدد از ماشین سبقت بگیرد که ناگهان یاد همسرش افتاد که چرا، این‌همه سال به شغل او عادت نکرده است، اما چاره‌ای نداشت، سرعتش را زیاد کرد و به‌محض اینکه کمی از ماشین جلوتر زد، مرکز اعلام کرد، مدرس جنوب تا هفت‌تیر خالی‌شده، می تونی ماشین‌رو منحرف کنی، منحرفش کن، سر بهشتی مانع داریم…

امیر اومد جلوی سمند، در فاصله‌ای نزدیک، ایستِ تادندان‌مسلح نیروی­انتظامی مشخص شد. در این بین یاد صبح هم افتاد و آرام گفت: ایران ۹۹،… ۵، ۶، ۳، ب، نه نه، ۳۶۵ ب، ایران یاز…، ۳۶۵، ۲، و مجدد خیلی بلند و عصبانی ‌گفت: سمند سفید به شماره پلاک ۱۲ ب ۳۶۵ ایران ۱۱ آخرین بار بهت تذکر می­دم، توقف کن و چند ثانیه بعد به‌شدت ترمز کرد. راننده سمند هم به سمت چپ پیچید و درنهایت گلگیر سمت راست سمند به سمت چپ مگان خورد و هردو ماشین از مسیر مستقیم منحرف شدند. شدت ضربه به‌قدری بود که سر امیر به شیشه کناری خورد و دیگر فقط پشت فرمانش ایربگ­ها معلوم بود.

راننده سمند سرش را که کمی هم‌ خونی شده بود، از روی فرمان ماشین بلند کرد و چون نسبت به مگان کمتر منحرف‌شده بود، حرکت کرد… به‌محض حرکت، ماشین با سرعت خیلی کم و پت‌پت‌کنان خاموش شد و مجدد سرراننده متخلف به فرمان خورد …

داستان کوتاه

پلیسیداستان کوتاهمحمدرضاطهرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *