موضوع انشا

پروژه داستان نویسی


خوب داستان از اونجایی شروع شد که من بعد از نوشتن سه داستان کوتاه و دیدن بازخورد مثبت دوستان نسبت به پیشرفت خودم، شروع به جمع بندی و تصمیم گیری برای نوشتن یک کتاب کردم. در این بین یک ویدیو از استاد دولت آبادی هم بی تاثیر نبود. در این ویدیو ایشون معتقد هستند که جوانها بجای اینکه اینقدر بخوانند، باید شروع کنند به نوشتن. حجت بر من تمام شد. باید یک پروژه برای خودم تعریف میکردم و کار رو با نظم و دقت پیگیری میکردم.

اما این پست رو صرفا جهت این نوشتم که شاید کارهایی که کردم و نکردم به درد کسی دیگه هم بخوره. قدمهایی که برداشتم به ترتیب به شرح زیر هست:

۱- انتخاب تعداد صفحه ای که دوست داشتم کتابم داشته باشه. ۲۰۰ صفحه …

۲- انتخاب تعداد داستانی که دوست داشتم کتابم داشته باشه. ۱۲ داستان …

۳- انتخاب یک موضوع کلی که بر همه داستان ها سایه بندازه. مرگ و زندگی …

۴- برنامه ریزی زمانی برای نوشتن داستان ها که خوب اینجا به شدت بالا و پایین داره همه چی. یعنی اگر تصورتون این بود که یه داستان رو توو یک یا دو هفته تموم میکنید و تموم نشد، نگران نشید. ادامه بدید و اصلا مایوس نشید. به زمان فکر نکنید و فقط تمرکزتون رو داستانتون باشه.

۵- من اینجا که رسیدم تازه برام سوال پیش اومد که خوب اگر هر ۱۲ تا رو نوشتم و کسی چاپ نکرد چی؟ اصلا به کی بگم چاپش کنه؟ آیا اصلا باید اینقد منتظر بمونم تا کسی چاپش کنه؟

۶- یه محدوده مشخص کردم که ۲۰ ناشری که دوست دارم کتابم به اسمشون چاپ بشه رو لیست کنم و کردم. اولیش نشر چشمه بود. عاشق این انتشاراتی هستم من.

۷- لیست ناشرها که تموم شد، با خودم اتمام حجت کردم که اگر کتابم چاپ نشه، فایل الکترونیکیش رو پخش میکنم. لذا قرار نیست چیزی متوقف بشه. این حق رو دارن ناشرها که از نوشته ها و داستان های من خوششون نیاد، من ولی این حق رو ندارم از چیزی که باهاش کیف میکنم، دست بردارم. پس باید برم سر پروژه بعدی اگر چاپ نشد!

۸- پروژه بعدی چیه؟

۹- یه لیست از همه ایده هایی که داشتم درست کردم. باورتون نمیشه چقدر روی اعتماد بنفسم تاثیر گذاشت. من چقدر ایده دارم برای نوشتن!

۱۰- مراحل کار رو برای خودم شفاف کردم.

۱۱- دو مرحله بازخوانی، یک بازخوانی نهایی، غلط گیری، نهایی کردن ترتیب داستان هام، نهایی کردن اسم داستانها، از همه مهمتر نهایی کردن اسم کتاب …

۱۲. برای هر کدوم یه سقف زمانی مشخص کردم.

۱۳. الان دیگه باید شروع میکردم و زمانها رو ثبت میکردم.

۱۴. دیگه فقط به برنامه ریزیتون فکر کنید.

۱۵. روزی حتی اگر چیزی نمینویسید، ۲ ساعت رو به پروژتون اختصاص بدید و بهش حتی فکر کنید فقط.

الان که این پست رو مینویسم. ایده داستان دهم و چهارچوب داستان رو به صورت کامل مشخص کردم. احتمالا طی دو روز آتی تموم میشه و فقط دو داستان دیگه باقی میمونه که من گام اول کار رو با موفقیت تموم کنم. اصلا برام مهم نیست، اینا همه باید زمستون تموم میشد، من همه تلاشمو کردم. در این مسیر با کاراکترهام گریه کردم، خندیدم، ایده های دیگمو کامل کردم، بعضی داستانامو عوض کردم و جابجا کردم تا در جای بهتر و با تجربه بهتری بنویسمشون، حتی یه داستانم اینجوریه که برای یه نمایشنامه کمدی، می خوام ازش استفاده کنم.

این پست رو در مراحل بعدی که پیش برم، تکمیل میکنم بازم، فقط بدونید که من رسیدم به این جمله که وقتی در مسیری که دوستش دارید قرار میگیرید، خیلی چیزا بی اهمیت میشه…

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *