حوالی آنجا چطور؟

حوالی آنجا چطور؟


اینجا سوز می‌آید، حوالی شما چطور؟

اینجا هوا سوز هم که نیاید، سرد است، حوالی شما چطور؟

اینجا صبح آفتاب بود، ولی بازهم سرد بود، حوالی شما چطور؟

اینجا راستش دیشب مه بود، حوالی شما چطور؟

چشم، چشم را نمی‌دید، این‌قدر تاریک و ابرآلود بود، حوالی شما چطور؟

اینجا دیشب همه می‌خندیدند، حوالی شما چطور؟

همه دیشب در میان خنده‌های از ته دلشان، دونفری بودند، حوالی شما چطور؟

راستش این مه سنگین، فقط در خیابان نبود، حوالی شما چطور؟

دل من هم مه‌آلود شده بود و جایی را نمی‌خواست ببیند، حوالی شما چطور؟

همه که می‌خندیدند، گوش من صدای شمارا می‌خواست که بشنود، حوالی شما چطور؟

وقتی همه‌چیز تاریک بود، وقتی ظلمات بود، وقتی هم‌همه بود، همه‌چیز مبهم به گوش مارسید جز صدای رسیدن پیام شما، حوالی شما چطور؟

راستی اینجا دیشب همه‌چیز و همه‌جا بارانی بود، حوالی شما چطور؟

دیشب دعای کودک فال فروشی که گرمایش را از من گرفت، پشت سر شما بود، حوالی شما چطور؟

چند وقتی ست که دیگر مهم نیست، حوالی من و حوالی شما چطور است، مهم حال و احوال من و حوالی من و عشقی است که از ته دلم برای شما خواستم… این حال و احوال خیلی وقت است، منتظر صاحب‌خانه‌اش است، یک‌قدم از تو، صد همراهی از من …

دست نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *